خرید بک لینک

همیشه ی عده هستن ک از در بیرونشون میکنی از پنجره میان تو!

با نهایت تاسف مجبورم همینجا با دومین وبلاگ ناکامم خداحافظی کنم....

کار از آدرس عوض کردن گذشته,

.

.

.

خداحافظ وبلاگ عزیزم...

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

یعنی یکهو حس کنی خیلی دلت گرفته و با شک گوشی را برداری ک باهاش تماس بگیری... یعنی حدس بزنی چون جدیدا زود زود زنگ میزنی استقبال چندانی نکند اما؛ یعنی حرف دومش بعد سلام این باشد ک دلم خیلی گرفته بود! ک دیدم تو زنگ زدی... یعنی راه ب راه بگوید سلام قشنگم! و تو بعد یکی دو روز سین کنی و فقط بگویی سلام عزیزم! و دوباره فردا... یعنی هربار بگوید نیستی جای خالیت حس میشود... یعنی اسمش را بگذارند مادر! + فعلا ک خبری از مزاحم نیس... اینجارم نداشته باشم پس کجا حرف بزنم ک منفجر نشم... پس فعلا می نویسم! + درد آدمای امروز شاید همینه ک دگ نمیتونن همدیگرو تحمل کنن!

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

خوب است ک شادی ما مخل آسایش دیگران نباشد

+ دو تا شخصیت تو وجود من درحال ستیزن!

یکی میگه هیچکس برات مهم نباشه و بدرک/

یکی میگه تو در برابر تمام آدمها مسوولی.

نمیدونم کدومشون پیروز شدن دیشب. نمیدونم کدوم حس برنده شد.

ولی عذاب وجدان ولم نکرد.

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

دوباره ادامه همون کابوس مسخرس.تمام سعیمو میکنم ک بیدار شم و ب خودم قول میدم این بار آفتابگردونو صدا کنم و برم پیش اون بخوابم ولی باز بیدار میشم و دلم نمیاد بیدارش کنم...حداکثر دو ساعته ک هردومون خوابیدیم و یک ساعت دیگه هردو باید برای داشگاه بیدار شیم... دعا میکنم ک کاش نصف شب بود ک بتونم مثل هزاربار پیش بیدارش کنم بگم میترسم. جای سرمو روی تخت عوض میکنم اما فایده نمیکنه..بلند میشم چند قدم راه میرم گوشیمو از شارژ میکشم و دوباره میرم ک بخوابم اما باز ادامه داره... ب مهدیه میگم چهارشنبه ک استاد روانپزشکی اومد میرم خودمو بهش نشون بدم؛ میگم اخه هیچ دردیم نیس ن استرس خاصی دارم ن هیچی... میگه شوهر میخوای:| هیچ وقت فکر نمیکردم آدم بتونه ب کابوس هم عادت کنه! اوایل تا یک ساعت گریه میکردم و تا دوروز از تختم فاصله میگرفتم! بعد تر دیگه نمیخوابیدم اما الان انگار ک باهاش کنار اومده باشم دوباره میخوابم همونجا! و اینکه سعی میکنم کمتر دربارش با دیگران حرف بزنم...درد ک مدام بشه رنجش کم نمیشه ولی دیگه همدردی نداره... هربار تمام روز حالم بده و بهش فکر میکنم... و هربار سعی میکنم کمتر بروز بدم. + آفتابگردون

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

امروز شایید بشه گفت جفت شیش آوردم! گرچه همه عالم و آدم تمام تلاششون رو کردن ک اون روی سگ منو بالا بیارن ولی من تصمیم داشتم امروز بد نباشم و همه چی خوب پیش رفت! اون از سر صبحی ک سه ساعت یونیت آماده کردم ک وقتی مریض اومد سریع کارمو زود شروع کنم و مهدیه خانوم خیلی شیک با مریضش اومد سمت یونیت من و گف پاشو دیگه! و من گیج و خواب آلود نگاش میکردم ک ینی چی؟!!! مگ من دستیار خانومم ک بدون تشکر و تعارف خودشو صاحب یونیت من دیده و جلوی مریض دستورم میده! ولی من سگ نشدم! و حتا براش ساکشن هم بردم و رفتم ک ی یونیت دیگه آماده کنم:) بعدم ک پسر سال بالایی پرو جلوی مریض منو له کرد و گف بلدی بلاک(نوعی بی حسی)بزنی اصن؟! و این درحالی بود ک ب دستور خودش سرنگ ب دست جلوی دهن مریض منتظر باز کردنش بودم! فقط اخم کردم و گفتم مگ میشه بلد نباشم؟! و هیچ کدوم ازین حرفا اون بی اعتمادی ک تو چشای مریض درست شده بود رو حل نکرد....ولی من سعی کردم سگ نشم! سومی از همه بدتر اینکه پرونده مریضو بردم استاد تایید کنه و استاد وحشی سرم داد زد! بیخود و بی جهت! ک چرا داری نگاه میکنی منتظر؟ خودت باید همه چی رو بگی!(اخه وحشی چش نداری ببین

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

وقتی روی لبه تیغ راه میروی ن میشود امیدوارت کرد و ن مجاز است این فرصت را با بدبینی از تو گرفت!

+ چرا بعضی خانواده هها با سخت گیری بیجا فرزنداشونو ب سمت بدبختی سوق میدن؟؟؟

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

مرا ترجیح بده به قدم زدن و غرق شدن در موسیقی به خندیدن؛ رقصیدن؛ مرا ترجیح بده به این کتاب ها به داستان ها؛ به نشستن و از باران گفتن ... مرا ترجیح بده ! به لذت استشمام عطر اقاقی ها به تماشای غروب به بافتن رویا مرا ترجیح بده به زندگی به خواب به مهتاب مرا به همه ی دنیا ترجیح بده من ارزشش را دارم ! تنها منم که تو را بدون مرز بدون حد بدون قانون دوست دارم ! مرا ترجیح بده به خواندن همین جملات .... #حامد_نیازی برگرفته شده از doharfi.blog.ir

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

من همون آدمی هستم ک دیروز اول از اینکه اون دوتومنی پاره رو با موفقیت انداختم ب راننده تاکسی و دوم این که امتحان جراحیمو خیلی خوب دادم و بطرز عجیبی 18!!! شدم و سوم این ک برای اولین بار ی دندون رو ورتیکال عصب کشی کردم خوشحال بودم... و امروز از اینکه هم اتاقی جوگیرم سر مریض چند بار الکی و ندونسته باهام جوری حرف زد ک ینی هیچی بارت نیس و دوم هم تحقیر بی پایان استاد درباره ارائه ای ک دیشب تا 4 صبح پاش بودم و براش زحمت کشیده بودم و سوم از اینکه اونقدر عصبی و افسرده بودم ک نتونستم ب کار اندو عقب موندم برسم و دیدم بچه ها دارن مولر کار میکنن!! ناراحت هستم... + ب حدی خسته ام ک دلم نمیخواد بخوابم حتا حس افسردگی نا امیدی حقارت استرس همه و همه باهم سراغم اومدن.... +انقدر این روز ها استرس کاری و درسیم زیاده ک حس میکنم دارم له میشم... اندویی ک حتا دندون ندارم انجامش بدم و وقتی هم ندارم... مریض کاملم ک تازه خوب شده ولی من وقت ندارم براش کار کنم... استرس امتحانات و ارائه تشخیص و اینا همه ب کنار من موندم اون5تای پشت همو قراره کی بخونم و امتحان بدم؟! + حس میکنم این استاد از من شدیدا متنفر بود... اگر ن

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

برف می آمد
مادر در خانه،
سیب زمینی ها...
و خدا در آسمان،
ابرها را رنده می کرد!

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

بوی کهنه اما آشنا که بوت از راه دور ب مشام میرسه و مست میکنه آدمو..... + تو شب ِ بیدار منی همه جا تکرار منی گرچه بی من، گر چه که دور دل ِ من، دل یار منی تو شب ِ بیدار منی همه جا تکرار منی گرچه بی من، گر چه که دور دل ِ من، دل یار منی

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

دو قدم مانده که پاییز به یغما بروداین همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باددل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟ گله ها را بگذار!ناله ها را بس کن! روزگار گوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود!تا بجنبیم تمام است تمام!! مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت....یا همین سال جدید!! باز کم مانده به عید!!این شتاب عمر است ... زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد... زندگی لحظه بیداری ماست...زندگی میگذرد... یلداتون مبارک

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

دلم میخواس کلی از امروز بنویسم ولی وقت ندارم پس فقط کلید واژه میذارم +سخت بودن تطبیق چهره و شخصیت +ترس از از بین رفتن حس های خوب +رفتار گرم +حس خوب آشنایی +کتاب شعر دوست داشتنی +هات چاکلت خوشششمزه +ی کافه با عطر همیشگی + بعدا کامل نوشت: با عجله خودم را ب کافه رساندم و خوشحال از این ک سر ساعت رسیدم! دقیقا سه! تمام کافه را با دقت نگاه کردم. فقط یک دختر تنها نشسته بود ک اوهم مقنعه اش مشکی!! بود, و یک لب تاب روبرویش, پس مطمئنا تو نبودی! پشت یک میز رو ب در نشسستم و منتظر یک مقنعه ی بنفش شدم! ده دقیقه چشمم ب در بود و البته هر چند دقیقه از جایم بلند می شدم و دوباره کل کافه را با نگاه میکاویدم ک نکند تو بوده باشی و من ندیده باشم! گاهی هم فکر میکردم نکند اصلا نیایی و پشیمان شده باشی... اضطرابی ک مادرم ب جانم انداخته بود باعث میشد گاهی هم بترسم و فکر کنم نکند پسر بوده باشی و الان فقط داری نگاه میکنی ک مرا بشناسی! اما هیچ پسری در آنجا نبود ک حواسش ب مخاطبانش نباشد و خیالم راحت تر میشد!بالاخره تو از در داخل شدی ولی با مقنعه صورتی و البته شال گردن بنفش! دوست نداشتم اما اولین موضوع بحثمان شد اینکه

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

گاهی دلی ک مرده است هم برای دقایقی احیا می شود...

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

قشنگ ترین کلمه محبت آمیز تمام عمرم ک فقط از زبان پدرم جاری می شود... وقتی وظیفه ام است ک زنگ بزنم اما دیر ب دیر زنگ می زنم حتا.... ولی خوشحال می شود و وقت خداحافظی انگار ک دلش نیاید خداحافظی کند می گوید: کفتر بابا...موفق باشی... ممنون ک زنگ زدی... + کفتر بابا هزار بار از عزیزم عزیزتر است! +واژه ای ک مخصوص باباست! + گاهی فکر میکنم چقدر زندگی ام با خیلی ها متفاوت است! منی ک محبت پدرم را فقط هفته ای یک بار با تلفن ده دقیقه ای و محبت مادرم را با چت های تلگرامی و تماس های نهایت دوبار درهفته دربافت میکنم... گاهی می گویم حیف نیست آدم پدر و مادر داشته باشد و از آنها دور باشد؟! درسم ک تمام شود حتما ب شهر خودم بازمی گردم.... + خدا پدر و مادر همه کسایی ک دیگه سایشون بالاسرشون نیست رو بیامرزه... پدر و مادر بقیه رم براشون نگه داره +اول ب خودم! : چرا بیشتر محبت نمیکنی بهشون؟؟؟؟!!!!! پدر و مادر خالصانه ترین محبت هارو رو دارن! هرچند بدرفتارترین آدمای زندگیت باشن!هرچند افکارشون با تو نسازه! هرچند فکر کنی درکت نمیکنن! پدر تنها پدره و مادر تنها مادر برای تو! +بعدن اضافه نوشت: لقب شما پیش پدر و مادرت

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی

خسته ام....

+ اینم از همون روزاییه ک کافیه یکی بگه دندون پزشکا فلان و بسان...

آسفالتش خواهم کرد!

قطعا آسفالتش خواهم کرد!!!

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

آدمهارا ساده نبینید! حتا اگر فک کنی کسی بی خیال ترین آدم دنیاست هم, ممکن است دلش فکرش جای دیگری گیر باشد! + هنوز نمیدونم باید بخندم یا باور کنم! کی باورش میشه اون بشینه ساعتها گریه کنه فقط بخاطر اینکه کسی ک قبلا ازش خواستگاری کرده و به دلایل عقلی جواب منفی گرفته حالا دوباره از یکی از آشناهاش خواستگاری کرده! و من تنها کسی هستم ک اینو فهمیدم! چون نتوست خودشو نگه داره تو اون حال بد! ینی هیچچچکس خبر نداره! ینی تو کل زندگیش دوسش داشته و ب هیچکس حتا دوستاش نگفته!! و حتا جواب منفی داده بهش! عجیبه ک آدم با عقل یکی رو پس بزنه و باز دلش پیشش باشه در اینننن حد:|

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

[12.01.17 04:38]
من میترسم باز


دلم نیومد مهدیه رو بیدار کنم


ولی میترسمم دگ بخوابم


دویاره اذیت بشم


خوابم میاد

+ عجب گیری افتادم ازین ترس لعنتی

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

یادم نیس اخرین باری ک رفتم خونه چند هفته پیش میشه ولی دو هفته بیشتره ک دلم بشدت تنگ میشه... هربار خواب خانوادم مخصوصا مامانمو میبینم امروزم ک خواب مهمونی خونه فهیم رو دیدم, ک الان کاشف ب عمل اومد ک همه اونجا بودن همون موقع... بعد از دیدن اون بچه ای ک مژه هاش و چشماش ب داداشیم شباهت داش, اعتراف میکنم ک دل تنگیم صدبرابر شده.... جوری ک وقتی بغلش میکردم اشکمو نمیتونستم کنترل کنم یا دو روز بعدش ک ی دختر با موهای کوتاه لخت و روشن مثل نازنین رو دیدم... خیلی دلم تنگ شده.خیلی! بحدی ک نمیذارم مهدیه اسمی از خانوادش بیاره. شاید بهونه گیری امتحانی باشه.نمیدونم ولی میدونم انقدر هواشونو کردم ک هردفه ک با مامانم حرف زدم انقدر بغض داشتم ک بزور صدام درمیومد! و الان هم جرات ندارم ب هیچ کس زنگ بزنم!! بشدت دلم میخواد با داداشیم حرف بزنم

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

روباه گفت :اگر هر روز ساعت چهار بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد
و سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد وآن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد!
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد ...


برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

اگر نیمه شب هارا از زندگی انسانها حذف میکردند شرایط ب مراتب بهتر میشد!

...

+ بشدت حالم از خودم بهم میخوره....

+ کاش لال بودم

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

[18.01.17 00:30] - سه شبه نخوابیدم + وای مبمیری- ارهرو ب مرگم +یکم بخواب- امشب و فردا شبم همین وضعه +زنده تومیخوامنه دکتری تو - مگ گروگانمزندمو میخواین بابااین همه ادم بودن نمردنمنم ان شالله نمیمیرم + خب شاید دیوانه شی - ++عاشق مامانمم ک اصن دوس نداره فشار امتحان روم باشه! ب ابجیمم ک بگی میگه انصراف بده :| داداشه هم خیلی شیک گفت مامان راست میگه! بین خودمون بمونه ولی اینایی ک زیاد درس میخونن مخشون عیب میکنه :|||

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48



+ نگرانی

برچسب: نویسنده: حمید باقری تاريخ: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 20:48

صفحه بندی